.:Arti:. 504 Absolutely Essential Words En2Fa v2.8

Language/English
سایر فلش کارتهای من: صد اصطلاح(ایدیوم) انگلیسی همراه با تعریف، مثال و کلیپ تصویری سلام دک اشتباها حذف شده بود که مجدد آپلود کردم :ویژگی‌های نسخه دوم فلشکارت ۵۰۴ لغت ضروری اضافه شدن ۱۲۵ لغت ضروری اما دشوارتر کتاب ۵۰۴ - استفاده از مثالهای کتاب ۵۰۴ - افزودن تصویر برای ۵۰۴لغت+۱۲۵ لغت دشوارتر - اضافه شدن صوت تلفظ ۵۰۴ لغت + ۱۲۵ لغت - اضافه شدن فونوتیک تلفظ لغات - اضافه شدن ردینگ‌های کتاب ۵۰۴ - اضافه شدن تست های کتاب ۵۰۴ بهمراه پاسخ و ترجمه - :یکسری توضیحات هم ممکن هست نیاز باشه درصورتی که قصد دارید روزی یک درس رو مطالعه کنید بهتره روزی ۱۵ کارت رو مطالعه کنید :پاسخ تست هارو بدین صورت وارد کنید پاسخ۱ کاما فاصله پاسخ۲ tact, keen, abandon برای تمرین املای لغت میتونید توی کادر Type the answer .لغت رو تایپ کنید :منابع مورد استفاده فایل الکترونیک کتاب ۵۰۴ ترجمه جناب دانشوری، فرهنگ آریانپور Hfarsi, Babylon En-En, 504online, 1125. ir سخن پایانی اینکه برای ساخت این فلش کارت وقت زیادی صرف شده در صورتی که راضی بودید میتونید مبلغی رو به من دونیت کنید، در غیر اینصورت ذکر صلوات کفایت میکنه http://zarinp.al/21190 2000T http://zarinp.al/21200 5000 T http://zarinp.al/21201 10,000T پیروز و سربلند باشید، در پناه حق

Sample Data

Front militant
Pronunciation /ˈmɪlətənt, ˈmɪlɪtənt/
Picture
Meaning رزمنده ، متخاصم ، غیور ، مبارز ، ستیزه جو
Synonym adj. aggressive, combative, belligerent; engaged in warfare n. one who has aggressive or combative tendencies; one who is engaged in warfare 
Example1 We are militant in defense of our freedom.
Example1-1  ما در دفاع از آزادی مان آماده جنگ هستیم .
Example2 Phil's militant posture in the schoolyard kept the bullies away.
Example2-2 قیافه ی ستیزه جویانه ی « فیل» در حیاط مدرسه ، قلدرها را دور نگه داشت. 
Example3 Militant parents picketed in front of the district office.
Example3-3 والدین ستیزه جو مقابل دفتر بخش اعتصاب کردند. 
Tags 125W73-84
Front dismal
Pronunciation /ˈdɪzməl/
Picture
Meaning تیره و تاریک ، سوت و کور ، دلگیر ، حزن انگیز ، افسرده ، غمگین
Synonym adj. gloomy, cheerless, depressing, sad
Example1 When the weather is so dismal, I sometimes stay in bed all day.
Example1-1   زمانی که هوا خیلی گرفته است، گاه تمام روز را در رختخواب می مانم.
Example2 I am unaccustomed to this dismal climate.
Example2-2   به این آب و هوای گرفته عادت ندارم.
Example3 As the dismal reports of the election came in, the senator's friends tactfully made no mention of them. 
Example3-3   هنگامی که گزارش های مأیوس کننده انتخابات رسید، دوستان سناتور مدبرانه به آن اشاره نکردند.
Tags L02
Front quota
Pronunciation /ˈkwəʊtə $ ˈkwoʊ-/
Picture
Meaning سهمیه ، سهم ، قسمت ، دانگ
Synonym n. allocation, share, allowance, limit, ration, portion, dispensation, slice (of the cake); percentage, commission; proportion, fraction, bit, amount, quantity
Example1 The company revealed a quota of jobs reserved for college students. 
Example1-1   شرکت، سهمیه مشاغلی را که برای دانشجویان کنار گذاشته بود، اعلام نمود.
Example2 There was a quota placed on the number of people who could migrate here from China. 
Example2-2   برای تعداد کسانی که می توانستند از چین به اینجا مهاجرت کنند حصه ای قرار داده شد.
Example3 Lieutenant Dugan doubted that a quota had been placed on the number of parking tickets each police officer was supposed to give out. 
Example3-3  ستوان «دوگان» شک داشت که آیا سهمیه ای برای تعداد برگه های جریمه پارکینگ که هر افسر پلیس قرار بود صادر کند، در نظر گرفته شده است.
Tags L19
0 Cards
0 Likes
111 Rating
0 Downloads